- به نام خدای مهربون -
فــــــکر میکنم ... عمیق ... نگاه می کنم ... شاید این بار منم

سر و صدای دیگران منو به خودم آورد یادم رفته بود که با سه تارم روی تخته سنگی در شیرین رود نشستم و دارم فکر می کنم
سر و صدا با اینکه خیلی زیاد بود ولی نمی دونم چرا منو از خودم جدا نمی کرد
وقتی این ساز رو دستم میگیرم حس غریبی میاد سراغم ... یه حس تازگی ... یه حس خوب
آسمون آبی ... آب رود انقدر خنک بود که احساس خوبی بهــــــم میداد
هربار چشمم به بقیه میفتاد لبخند رو لبام می نشست از اینکه چقدر دارن لذت میبرن با اذیت کردن هم توی آب ... منم سرشار از حس خوب بودم و واسه خودم با سه تار ای ساربان میزدم
وقتی صدای سازم رو میشنیدم هیچ صدایی به گوشم نمیومد ... غرق دنیای عرفانی خودم بودم
دیروز خاطره ی قشنگی بود ... محو گوش کردن اهنگ بلاگم که واژه های تو سرم پرواز کردن و رفتن